حضرت آيت الله جوادي آملي در ديدار اعضاي اجرايي كنگره بزرگداشت مرحوم آخوند افغانی
حضرت آيت الله جوادي آملي در ديدار اعضاي اجرايي كنگره بزرگداشت مرحوم آخوند خراساني با ايشان افزودند :مرحوم آخوند خراساني عقل را در لباس اصول به حوزهها راه داد و حوزهاي كه فكر ميكرد فقط بايد نقلي فكر كند عقلي و عقلاني شد...بسياري از شاگردان او جزء مراجع ممتاز شدند...
حضرت آيت الله جوادي آملي:
آخوند خراساني عقل را در لباس اصول به حوزه ها راه داد/ همه شاگردان آخوند جزء مراجع ممتاز شدند
حضرت آيت الله جوادي آملي فرمودند: مرحوم آخوند خراساني توانست عقل را در لباس اصول به حوزه ها راه دهد و بسياري از شاگردان او جزء مراجع ممتاز شدند.
خلاصه ديدار:
به گزارش پايگاه اطلاع رساني اسراء ، حضرت آيت الله جوادي آملي در ديدار اعضاي اجرايي كنگره بزرگداشت مرحوم آخوند خراساني با ايشان افزودند :مرحوم آخوند خراساني عقل را در لباس اصول به حوزهها راه داد و حوزهاي كه فكر ميكرد فقط بايد نقلي فكر كند عقلي و عقلاني شد.
ايشان افزودند : اصولي كه مرحوم آخوند ترسيم كرد مهمترين حرفِ اصولي حوزهها شد كه خيلي از اين ها را در كتاب كفايه زده است.
ايشان ابراز داشتند : مرحوم آخوند طوري اصول را تشريح كرد كه عقل به حوزهها راه پيدا كرد اما او از حرمت نقل نكاست.
مفسر بزرگ قرآن كريم افزودند : اگر كسي در تمام مدّت عمر قرآن را نديده باشد و فقط شنيده باشد خدا كتابي به نام قرآن نازل كرده است و او هم به عنوان مسلمان قبول آن را قبول كند و حجّت است ولي نديده كه اگر اين كتاب را به او نشان بدهند نوشته نباشد قرآن او نميتواند تشخيص بدهد در تمام مدّت عمر قرآن را نديده باشد ميتواند در اصول مجتهد مطلق باشد زيرا هيچ مطلب اصول به قرآن تكيه ندارد.
معظم له افزودند : مرحوم آخوند بر عقل لباس اصول در بر كرده است وگرنه عقلِ عرياني فلسفي را حوزه نميپذيرد.
ايشان ادامه دادند : مرحوم آخوند لباس اصول در برعقل كرده و دو جلد كفايه نوشته است كه اول ، وسط و آخر، آخر و وسط و اول ميداندار عقل است.
حضرت آيت الله جوادي آملي افزودند : علما و فضلاي افغانستان بايد در گراميداشت مرحوم آخوند خراساني راه داشته باشند چرا كه مرحوم آخوند افغاني بود.
ايشان ادامه دادند : متاسفانه خراسان تكه تكه شد ، خراسان غربي را به ما دادند و شرقي كه آن هم براي ما بود گرفتند و زماني افغانستان و پاكستان جزء خراسان شرقي بود ، مرحوم بوعلي سينا و مولوي از همين جا هستند ، بلخ و بخارا از همين جا هستند و افغانستان يعني شرق خراسان مهد تمدّن بود كه امروز به اين روز سياه در آمده است.
استاد برجسته حوزه علميه قم افزودند : خصوصيت مرحوم آخوند رشد عقلاني ايشان بود كه همه شاگردانش جزء مراجع ممتاز شدند.
متن كامل بيانات حضرت استاد نيز به شرح زير مي باشد:
من چند نكته عرض ميكنم كه يكي محوريترين آنهاست و بعضيها هم در حواشي قرار دارد. آنكه محوريترين مطالب است آن است كه مرحوم آخوند خراساني عقل را در لباس اصول به حوزهها راه داد و حوزهاي كه فكر ميكرد فقط نقلي فكر بكند شده عقلي و عقلاني منتها خيلي از بزرگان حوزه نجف نميدانستند كه اين فرمايشاتي كه مرحوم آخوند دارد «والتحقيق» اين از كجاست. ما وقتي كفايه ميخوانديم همزمان اسفار را هم خدمت بزرگان در تهران ميخوانديم عبارتي مرحوم آخوند در بحث مشتق كفايه دارد, دارد «والتحقيق» آنجا يعني حدود شصت سال قبل اين بزرگان به ما گفتند كه اين «والتحقيق» كه مرحوم آخوند در بحث مشتق دارد،عين يعني عين عبارت مرحوم حكيم سبزواري است در تعليقش بر اسفار.
ما آمديم تطبيق كرديم ديديم بله درست است الآن شما دو نفر يكيتان «والتحقيق» مشتق كفايه را داشته باشيد يكي هم حاشيه مرحوم آخوند سبزواري را در اسفار همان جلد اول است اوايل اسفار هم است ببينيد عبارت همان عبارت است در طيّ اين شصت سال شايد ما شصت بار اين را براي دوستان گفتيم آن روز خيال ميكردند اين «والتحقيق» كه مرحوم آخوند در بحث مشتق دارد خود ايشان است آن وقت خيلي هم فضا را گرفته ،مرحوم آخوند مقداري از اين علوم عقليه بهره داشت مقداري اسفار خوانده بود و آن مطالب دقيق را به وسيله بحثهاي اصولي وارد حوزه كرد الآن شما ميبينيد اصولي كه مرحوم آخوند ترسيم كرده مهمترين حرفِ اصولي حوزهها را همين كفايه ميزند درست است رسائل مرحوم شيخ قوي است اما بخشي وسيعي را يعني مباحث الفاظ را ندارد و عمده نظراتي كه در حوزهها از منظر اصولي رايج است همين فكر مرحوم آخوند است. مرحوم آخوند طرزي اصول را تبويب كرد كه عقل به حوزهها راه پيدا كرد اما از حرمت نقل نكاست ولي اينها نميدانستند كه چگونه عقل ميتواند حوزه را اداره كند.
بيان ذلك اين است كه اگر كسي در تمام مدّت عمر قرآن را نديده باشد فقط شنيده خدا كتابي نازل كرده به نام قرآن و مسلمان است و او هم قبول كرده و حجّت است ولي نديده كه اگر اين كتاب را به او نشان بدهند نوشته نباشد قرآن اين نميتواند تشخيص بدهد در تمام مدّت عمر قرآن را نديده باشد اين ميتواند در اصول, مجتهد مطلق باشد زيرا هيچ مطلب اصول به قرآن تكيه ندارد شما اول تا آخر اصول جلد اول را دهها بار ببيند يك آيه نميبينيد يك مطلبي باشد كه به آيه تكيه كند جلد دوم كفايه هم دو آيه است براي رد كردن تجهيزاً لأذهان چون همه محقّقين ميگويند دليل حجيّت خبر واحد آيه نَفْر و نبأ نيست بناي عقلاست همه براي رد كردن ميآورند نه براي استدلال. تجهيزاً للأذهان همه محقّقين ميگويند آيه نفر دليل نيست و آيه نبأ هم دليل نيست ميماند ﴿مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ﴾ هم خود مرحوم آخوند رد كرده خيلي از محقّقين ميگويند اين مربوط به عذابهاي دنياست و عقل است كه دارد اصول را اداره ميكند.
توضيح مطلب اين است كه گرچه اين حرفها براي اختتاميه است نه در مجلس كوچك, بحثهاي مبادي قبل از اوامر كه پيداست كه بحثهاي قرآني و روايي و اينها نيست استعمال لفظ در عكس معنا جايز است ترادف داريم تباين داريم مشتق مركّب است با بسيط است اينها كه بحثهاي قرآني نيست از اوامر تا آخر همه به فتواي عقل دارد اداره ميشود امر دليل وجوب است براي اينكه بناي عقلا اين است اگر مولا امر بكند وجوب ميفهمند شارع مقدس هم در منظرش اين حرفها بوده و رد نكرده آن «اذا أمرتم» هم كه ميآورند نه دليل است اگر هم باشد در حدّ تأييد است. مسئلهٴ افادهٴ مرّه و تكرار افادهٴ تراخي ميگويند طبيعت مطلق است اختصاص ندارد اين حرفها را چه كسي ميزند عقل ميگويد ديگر, آيا امر به شيء مقتضي نهي از ضدّ است يا نهي, مقتضي ضدّ عام است مقتضي از نهي از ضدّ خاص نيست اين حرف را عقل ميزند آيا ايذاء هست يا نه؟ عقل ميگويد وقتي مولا چيزي را امر كرد ما انجام داديم ساقط ميشود ديگر فور و تراخي اين طور است, مرّه و تكرار اين طور است همه اينها عقل است ميماند مسئله اجتماع امر و نهي كه پيداست كه شاهكارش عقل است امر, مفيد تكرار نيست ولي نهي, مفيد تكرار است براي اينكه «لأنّ الطبيعه توجد بوجود فرد ماء و لا تنعدم الاّ بجميع الأفراد» حكم عقل است. مفهوم و منطوق اين است كه بناي عقلا اين است كه اگر جمله شرطيه گفتند جمله شرطيه مفهوم دارد يعني همين معنا در مكتب شرع بود شارع ديد و رد نكرد ميشود حجّت پس مفهوم و منطوق اين است مطلق و مقيّد اين طور است.
در مجلس خبرگان يك وقت ما گفتيم آقايان شما به اين زحمت نيفتيد كه ببينيد كه اين مقيّد است آن مطلق خود اين مقيّد و مطلق كسي گفت آقا اينجا كه جاي حرف اصول نيست گفتيم اين حرف عقل است اصول از قوانين گرفته در فضاي قانونگزاري هر مطلقي را بر مقيّد حمل ميكنند هر تبصره كه دارد مادّه كه دارد همين است عام را بر خاص حمل ميكنند اينكه در آيه نيست در روايت نيست يا ايّها الذين آمنوا مطلق را بر مقيّد حمل بكنيد مردم اين كار را ميكنند بناي عقلا اين طور است در محضر شريعت بود شارع ديد و حرف نزد معلوم ميشود حجّت است. مطلق را بر مقيّد حمل ميكنند عام را بر خاص حمل ميكنند نصّ مقدم بر ظاهر است اظهر مقدّم بر ظاهر است همه يعني همه اينها بناي عقلاست (يك) عقل ميفهمد (دو) ميگويد وقتي شارع اينها را ديد و ساكت شد (سه) تقرير حجّت است (چهار). اول تا آخر عقل دارد اداره ميكند.
خب پس مطلق و مقيّد اين است عام و خاص اين است مفهوم و منطوق اين است امر و نهي اين است جلد اول كفايه شد اين. جلد دوم كفايه هم بالأخره اگر شك در تكليف بود برائت است چون عقل ميگويد شك در مكلّفبه بود احتياط است چون عقل ميگويد اشتغال يقيني برائت يقيني ميخواهد چون عقل ميگويد وقتي عقل را به عنوان حجّت بالغه الهي مرحوم آخوند وارد حوزه كرد اين تفكّر عقلي كم كم رشد پيدا كرد اين تنها اصول نگفت اصول را ديگران هم نوشته بودند صاحب هداية المجتهدين هم اصول نوشت اما اصولي كه عاقلانه معارف عقلي را در لباس اصول وارد حوزه بكند و حوزه را متفكّر عقلي بكند اين است از آن به بعد تفكّر عقلي پيدا شد. شما ميبينيد مرحوم آقاي نائيني خب تقريباً از كساني بود كه حالا يا مستقيم يا غير مستقيم از فرمايشات ايشان استفاده كرد گرچه آنها نام فلسفه و تفكّر عقلي را نميبرند ولي عاقلانه فكر ميكنند خدا غريق رحمت كند مرحوم آقا شيخ من اين را از مجموعه حاج آقا مصطفي شنيدم گفت ما معقول نخوانديم ولي عقل داريم اين حرف مرحوم آقا شيخ عبدالكريم است اينكه معقول نخوانديم و عقل داريم يعني از همين راه چون خود ايشان هم در همين فضاها بود.
مرحوم آخوند وقتي اين كار را كرد عقل را وارد حوزه كرد مرحوم آقاي نائيني به آن صورت در آمد شما ميبينيد بين مرحوم آقا ضياء و آقاي نائيني خيلي فرق است در مسئله بقاي بر تقليد ميّت مرحوم آقا ضياء با همه آن فنوني كه داشت تلاش و كوشش كرد گاهي از راه استصحاب حجيّت رأي مسئله اصولي وارد كرد كه اين مرجع قبلاً رأيش حجّت بود الآن كما كان استصحاب مسئله اصولي, گاهي حكم فقهي ميكرد بر مكلّف واجب بود به دستور عمل كند الآن كما كان ميگويد از راه استصحاب وجوب حكم فرعي يا استصحاب حجيّت رأي به هر تلاش و كوششي هست ميخواهد مسئله بقاي بر تقليد ميّت را حل كند در آن فضاي روشن كه اين همه حرفها, حرفهاي روشني است هم استصحاب حجيّت جايز است هم استصحاب وجوب حكم جايز است همه اين حرفها جايز است ديگر لذا همه ميگويند بقاي بر تقليد جايز است اما مرحوم آقاي نائيني كه با آن تفكّر مشروطه و تفكّر مرحوم آخوند آشنا بود ميگويد بقاي بر تقليد جايز نيست براي اينكه شما ميگوييد ما فقيه را به عنوان «مجار الامور بيد العلماء» ميخواهيم آن روز كه رهبري مطرح نبود كه «أمّا الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الي روات الأحاديث» ميخواهيم ما به مُرده كار نداريم مرده مرد شما فقيه را براي چه ميخواهيد؟ ميخواهي نماز و روزه بخواني يا ميخواهي مجاري علما را به دست او بسپاري؟ آدم مُرده مرد ميگويد بقاي بر تقليد جايز نيست اين فكر با آن فكر خيلي فرق است اين ديد با آن ديدي خيلي فرق است بله ما اگر در حجيّت مطلبي شك كرديم استصحاب هست در وجوب عمل شك كرديم استصحاب هست كدام مشكل داريم ما چه مشكل داريم هر دوي آنها حق است اما شما مرجع را ميخواهيد براي اينكه «مجار الامور بيد العلماء» باشد مرده مرد ما مرجع ميخواهيم براي «أمّا الحوادث الواقعه فارجعوا فيها» مرده مرد شما براي چه ميخواهيد؟ خب شما وقتي ميبينيد مرحوم آقاي نائيني ميگويد بقاي بر تقليد ميّت مشكل دارد نبايد به سراغ حرف آقا ضياء برويد استصحاب حجيّت را رأي بكنيد نبايد وجوب تكليف را استصحاب بكنيد اين ميگويد اصلاً مرجع را شما براي چه ميخواهيد؟! اين طرز تفكّر كم كم باعث پيدايش رشد فكري امام شد امام گفت كه اين چهل جواهر را ميخواهيم بالأخره بايد سر بلند كند آقا بگو اين چهل جلد جواهر يك مجري ميخواهد يا نميخواهد شما همهاش سر خم كردي كتاب را ميبيني كسي بايد متولّي باشد يا نه, متولّي اين ميشود ولايت فقيه اين ديد با آن ديد خيلي فرق ميكند اينها را آخوند به ما آموخت.
مرحوم آخوند آمده وقتي كه عقل را لباس اصول در برش كرده وگرنه عقلِ عرياني فلسفي را حوزه نميپذيرد لباس اصول در بركرده و دو جلد كفايه نوشته كه اول و وسط و آخر, آخر و وسط و اول ميداندار عقل است منتها هيچ نامي از او نبرده اين كار مرحوم آخوند است و اگر كسي نداند كه راز و رمز اشكال مرحوم آقاي نائيني چيست كه ايشان ميگويد بقاي بر تقليد ميّت جايز نيست ميخواهد برود به سراغ فكر آقا ضياء كه استصحاب حجيّت رأي بكند در مسئله اصولي يا استصحابِ وجوب عمل بكند در مسئله فقهي اين نميداند كه مشكل نائيني چيز ديگر است.
تقريراتي دارد مرحوم آقاي آخوند(رضوان الله عليه) مرحوم قوچاني و اينها چاپ كردند, تقريراتي جداگانه از مرحوم آخوند اين اصفهان كه داشت آقاي محقق و اينها چاپ كردند
مطلب ديگر كه حالا مطلب محوري همين است تا شما ثابت بكنيد كه عقل چگونه بخواهد در حوزه راه پيدا كند اين جان كندن ميخواهد.
اما مطالب غير محوري شما علما و فضلاي افغانستان را راه بدهيد براي اينكه مرحوم آخوند افغاني بود اين خراسان متأسفانه ارباً اربا شد خراسان غربي را به ما دادند شرقي كه آن هم براي ما بود گرفتند وقتي افغانستان و پاكستان و اينها جزء خراسان شرقي بود مرحوم بوعلي از همين جاست مولوي از همين جاست بلخ و بخارا از همين جاست اين افغانستان يعني شرق خراسان مهد تمدّن بود امروز به اين روز سياه در آمد خب ميدانيد بلخ از بلخ چه كسي برخاست؟ در طيّ اين هزار سال شما بخواهيد بگويد ابنسينا بايد زمان بگرداني پنج شش بار بگرداني تا بگوييد مثلاً ابوريحان و ديگري دومي به زبانتان نميآيد كسي فحل هزار سال است كه نه استاد دارد نه شاگرد اما مثل مرحوم شيخ و آخوند و اينها كم نيستند در بين اينها, اينها هم استاد داشتند هم شاگرد داشتند اين حرفها را نزد اساتيد ياد گرفتند خيلي از شاگردانشان هم نزديك خودشان شدند اما مرحوم بوعلي نه استاد داشت نه شاگرد.
بيان ذلك اين است كه خودش ميگويد من منطق را نزد ابوعبدالله ناتلي خواندم آن بخشهاي مشكل و عميق علمي را ديدم, ديدم از او ساخته نيست خودم نشستم حل كردم شده حجيّت منطق, فلسفه هم همين طور است كسي كه بياستاد فيلسوف ميشود, طبيب ميشود, رياضيدان ميشود, منطقي ميشود اوست چندين سال درس گفته كسي نزديك او هم نشده كه بشود شاگرد بوعلي, بوعلي بيشاگرد بود خب چنين فحلي در هزار سال دومي نداشت ديگر اينكه سيدناالاستاد امام(رضوان الله عليه) در عظمت بوعلي ميگويد كه «و هو مع أخطاء الكثيرة لم يكن له كفواً احد» همين است ميگويد با اينكه اشتباهات فراوان دارد بينظير است واقع بينظير است.
ما يك دوره يكي از طلبههاي فاضل خدا رحمتش كند مرحوم شد خوشاستعداد بود ما هم پذيرفتيم يك دوره تحصيل بهمنيار را برايش درس گفتيم از اول تا آخر اين تحصيل هيچ جا بهمنيار نام كسي را نميبرد او هم خيلي غُدّ است فقط ميگويد كه اگر حوزه علميه بود و كتابخانهاي بود و علما و ديگري بودند صاحب اين تصانيف آنجا تربيت ميشد «لكان معجزة» در حالي كه نه كتابخانه بود نه حوزه بود نه اساتيد اين را بهمنيار ميگويد با اينكه نام او را هم باز نميبرد چون خيلي غد است اينها براي افغان بودند براي بلخ بودند ديگر. مولوي كه دوست و دشمن به عظمت علمي او اعتراف كرده در سرايندگي خدا رحمت كند مرحوم آيت الله رفيعي را من با معالواسطه از ايشان نقل ميكنم كه اگر اين كتاب فارسي نبود شعر نبود آن شذوذات را نداشت از مهمترين كتابهاي عرفاني حوزه بود مثل فصوص بود چند هزار بيت دارد يك هزار بيتش خيلي دقيقتر از مسئله مكاسب و كفايه است اين را در بناي عقلا و مسائل فرعي است و درباره ملكوت اين كجا و آن كجا.
اگر در بخش عرفان است خواجه عبدالله انصاري آن الهينامههايش منازلالسائرين نوشته بعد مرحوم كاشاني منازلالسائرين نوشته شما ميبينيد غالب اين بزرگان ما هر چه دارند سعي كردند كه رونويسي او كنند يا مثل راه او را بروند بعدها مرحوم كاشاني منازلالسائرين را نوشته بعدها مرحوم آخوند زادالمسافرين را نوشته وگرنه اصل آن منازلالسائرين براي مرحوم آقا شيخ عبدالله است ديگر. اين بلخ اين بخارا كه خب صحيح بخاري همه ايراني بود ديگر شما ايران را با همان فلات وسيع عظيمش فكر بكنيد اين بخاري از بخارا بود اينها براي ايران بود. اين فلات را شما حيف است كه منهاي علماي افغان اداره كنيد چند مقاله از آنها بخواهيد از آنها دعوت كنيد آنها قدري جان بگيرند اين افغان بيچاره كه الآن بيش از سي سال است كه در رنج و صعوبت و سختي دارد زندگي ميكند اين استعدادهاي درخشان را شناسايي كنيد اينها بالأخره درست است مرحوم شيخ انصاري ميتوانست حوزه را اداره كند اما خصوصيت مرحوم آخوند آن رشد عقلانياش اين بود كه همه شاگردانش جزء مراجع ممتاز شدند قبل از مرحوم آقاي بروجردي, مرحوم آقا سيّد ابوالحسن بعد از مرحوم آقا سيّد ابوالحسن مرحوم حاج حسين قمي بود در مشهد بعد از مرحوم حاج حسين قمي حاج حسين طباطبايي بود در قم يعني بروجردي, همه اينها جزء مراجع بودند.
ما در آمل قوانين را نزد مرحوم آقاي غروي ميخوانديم من خردمندي مثل او كم ديدنم كمحرف, گزيدهگو, رفتار و گفتارش هم آموزنده با اينكه چندين سال ايشان متاركه شده بود مثل كف دستش بود قوانين را خدمت ايشان خواندم ايشان در شرح حالش ميگويد كه من بعد از رحلت مرحوم آخوند ديدم كسي در نجف نيست بتوانم درس بخوانم هر كس را اين شخص پروارند خردمند و عقلمدار پروراند. بنابراين و حضورش در صحنه مشروطه و سياست هم كه مشخص بود از علماي افغان, فضلاي افغان حداكثر بهره را برده بشود كه افغانستان هم اينجا زنده بشود اين هراتي بود هروي بود براي هرات بود آنجا مهد تشيّع اينها انشاءالله به خواست خدا اينها جنبههاي فرعي است كه انجام بشود.
پس بنابراين نكته اصلي آن است كه ايشان توانست عقل را عرضه كند در لباس اصول و اصول را احيا كند وقتي كه اصول احيا شد دوباره برميگردند به معارف ديني و مسئلهٴ نهجالبلاغه و مسئلهٴ صحيفه سجاديه كه هيچ, اگر كسي نشنيده باشد كه صحيفه سجاديه هست و نهجالبلاغهاي هست اين يقيناً ميتواند در اصول مجتهد مسلّم بشود منتها قرآن را بايد شنيده باشد ولو نديده باشد اين كار را آخوند كرد يعني اصول را با عقل اداره كرد و آن شبهه ولايت فقيه هم بايد خيلي خردمندانه حل بشود كه ايشان ميگويد امام منزوي كه خودش را راه نميدهند چگونه ميتواند در منزل نشسته براي جامعه حاكم معيّن كند و اين براي كساني كه با ولايت فقيه مشكل دارند ميتواند دستآويزي باشد.
مطلب بعدي هم حضور فضلاي افغان است در حقيقت ايران, شرق ايران اين قدر قدرت داشت الآن هم اميدواريم كه خداي سبحان به همه شما توفيق بدهد كارهاي تكراري نشود كاري كه لااقل بيارزد آدم كتابي را مطالعه كند بخواند حرفهاي ديگران را آدم نگويد حرفهايي كه قبلاً خودش گفته بود نگويد با حرفهاي علمي ميتوانيد جامعه را رشد بدهيد انشاءالله و هست آن قدر علم فراوان است آن قدر حرفهاي نگفته و ناگفته فراوان است كه انسان خودش مبهوت ميشود داعي ندارد گفتههاي ديگران يا گفتههاي خودش را پاكنويس بكند تحويل بدهد كه. آن بيان نوراني همين دعاي شبهاي ماه مبارك رمضان «و لا يزيده كثرة العطاء الاّ جوداً و كرما» بعضي از آيات بعضي از روايات اينها كه داده خداست تمام نميشود خب اين را آدم ميفهمد اين يعني چه, بعضي از آيات و روايات اين است كه نه تمام نميشود زياد ميشود «و لا يزيده كثرة العطاء الاّ جوداً و كرما» يك وقت ميگوييم «يا مَن لا ينفد نائله» تمام نميشود ﴿مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ﴾ اين يك سلسله ادله است يك سلسله ادله اين است كه هر چه بدهد بيشتر ميشود براي اينكه هر چه بدهد استعداد بيشتر ميشود درخواست بيشتر ميشود طلب بيشتر ميشود اجابت بيشتر ميشود او با اراده كار ميكند ديگر, پس كثرت عطا, كثرت جود را ميآورد اين غير از «يا مَن لا ينفد نائله» است غير از ﴿مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ﴾ است يك وقت ميگوييم هر چه او دارد تمام نميشود خب براي اينكه نامتناهي است يك وقت ميگوييم او هر چه داد باعث ميشود كه بيشتر بشود براي اينكه چيزي كه به آدم داد استعداد بيشتر, تواضع بيشتر, دعاي بيشتر, مناجات بيشتر, فيض جديدتري در ميآيد چنين چيزي است بنابراين ما به اين فكر باشيم كه گفتههاي قبلي را بگوييم يا گفتههاي ديگران بگوييم بياتفروشي كنيم اين علم نيست تكرار است «مَن استوي يوماً» در همان جلسهاي كه در خدمت آقايان بوديم الحمدلله الآن خيلي كم شد ميگويم آدم دهن باز ميكند بگويد من دو بار رسائل گفتم سه بار رسائل گفتم, يك بار رسائل گفتي كافي است سال دوم از كيسه خوردي آدم اين طور حرف ميزند آدم عاقل؟! من دو دوره رسائل ميگويم خب اشتباه ميكني, بار اول گفتي, گفتي بار دوم اگر تعليقهاي داري وگرنه «مَن استويٰ يوما فهو مغبون» اين حرف ديني ماست ديگر كسي كه دو سالش در يك حد باشد يك سال را فروخت خسارت كرد خسارت يك حقيقت شرعي ندارد كه, همين است ديگر. عمرفروشي و بطلانگذري و ياوهگويي همين است ديگر, اگر اين حقيقت شرعيه داشته باشد بله ميگوييم كه دو دوره رسائل گفته وقتي حقيقتش اين است كه «مَن استويٰ يوما فهو مغبون» همين است ديگر خب پارسال يك بار گفتي امسال ديگر براي چه تكرار ميكني؟! اين قدر علم زياد است اين قدر معارف زياد است اين قدر درياي علم زياد است كه خب وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) دارد كه ﴿رَبِّ زِدْنِي عِلْماً﴾ به ماها چه ميرسد بنابراين قهراً كنگره شما يك كنگره نوين, پربار و سودمندي خواهد بود انشاءالله. من مجدّداً مقدم همه شما را گرامي ميدارم اميدواريم به بركت روح بزرگوار همان معظّم و ساير علما و همّت والاي شما آقايان به احسن وجه اين مراسم برگزار بشود و حوزه بتواند به بركت كوشش امام و خونهاي پاك شهدا و تلاش جانبازان رسالت خود را انشاءالله احياء كند و اين نظام هم تا ظهور صاحب اصلياش محفوظ بماند انشاءالله.
متن کامل سخنرانی حضرت آیت الله جوادی آملی در کنگره بزرگداشت یکصدمین سالگرد رحلت مرحوم آخوند افغانی
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
«الحمد لله ربّ العالمين و صلّي الله علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمد و أهل بيته الأطيبين الأنجبين سيّما بقيّة الله في العالمين بهم نتولّيٰ و مِن أعدائهم نتبرّيءُ إلي الله. »
مقدم شما علما, اساتيد, بزرگان علمي و ديني را گرامي ميداريم سعي بليغ دفتر محترم تبليغات اسلامي قم, بنيانگزاران و برگزاركنندگان اين همايش وزين و كوشش خالصانه كساني كه مقالي را ايراد كردهاند يا مقالتي را ارائه نمودند مشكور حق باشد انشاءالله. نتيجه اين كار را از گزارش گزارشگر اين كنگره استفاده كردهايم عظمت و جلال علمي آخوند خراساني(قدّس الله نفسه الزكيّه) ايجاب ميكرد كه حوزه پربركت اسلامي قم و نظام مقدس اين كشور حقشناسي كند و حقگزاري كند.
مرحوم آخوند خراساني(رضوان الله عليه) كه حقّ عظيمي بر عهده حوزههاي علمي دارد يكي اشاره كوتاهي در اين زمينه به عرضتان برسد بعد درباره اصول كه اصول موجود چگونه است و اصول مطلوب چيست آن دو مطلب را به عرضتان برسانيم. خدمت علمي كه آخوند خراساني كرد بعد از مرحوم شيخ انصاري اين بود بزرگاني كه مطالب اصولي را ثبت ميكردند يا به صورت تقرير بود يا به حاشيهنويسي اكتفا ميكردند اين بزرگوار مطالب اصول را از حاشيه به متن آورد از تقرير به تدريس آورد يك دوره اصول جامع قابل عرضه مطرح كرد بعضي از مشايخ ما كه در آمل ما قوانين را خدمت ايشان ميخوانديم در شرح حالشان نوشتند كه من بخش قابل توجّه رسائل را در ايران خواندم تتمّه رسائل را در نجف گذراندم بعد به درس آخوند خراساني رفتم مستحضريد اگر كسي رسائل بخواند و مستقيماً به درس خارج برود بيصعوبت نيست. يك متن درسي بين رسائل و خارج مفقود بود كه آخوند خراساني عرضه كرد نه تقرير قابل تدريس است نه حاشيهپردازي, يك متن مدوّن جامع را بايد به حوزه تقديم كرد. مرحوم علامه سمناني مازندراني كه از مازندران به سمنان در اثر ظلم ستمشاهي رضاخان پهلوي تبعيد شده بود سال 35 ظاهراً به قم مشرّف شدند يعني 56 سال قبل چون اهل شمال بود در بازديد ايشان نسبت به مراجع بعضي از دوستان شمالي ايشان را همراهي ميكردند رسيدن ايشان به منزل برخي از مراجع بنا شد بنده هم در خدمتشان باشم آنجا مرحوم علامه سمناني به آن مرجع بزرگوار فرمودند مرحوم آخوند خراساني كه خواست جلد دوم كفايه را تدوين كند تقريرات مرا گرفت و آن را به صورت كتاب درسي در آورد چون تقريرنويسي مشكل حوزه را حل نميكند بايد يك كتاب تدويني قابل عرضه باشد و اين كار را آخوند خراساني(رضوان الله عليه) در بخش پاياني عمر مباركشان انجام دادند اين بحث كوتاهي درباره خدمت علمي آخوند به حوزه.
اما اصول كجا هست و كجا بايد باشد؟ فعلاً اصول كه موادّ فقهي و حقوقي را از مباني ميگيرند مباني را از منابع ميگيرند منابع موجود و مقبول حوزوي كتاب است و سنّت است و عقل است و اجماع, چون بخش وسيعي از اين مسائل از اهل سنّت به شيعه رسيد همچنان دستنخورده اجماع خود را در دريف سنّت، در حالی که جایگاهش نبود جا زد ما اجماع را بر فرض حجّت بدانيم به هر دليلي كه تقرير و تقريب بشود چه دخولي و چه كشف رضا, جاي او بالا نيست اين اجماعي كه بيجا به صدر نشسته است بايد دست او را كشيد او را به ذيل آورد او در رديف خبر و شهرت است نه در رديف سنّت, سنّت منبع اصيل ماست مثل قرآن كه منبع اصيل ماست «إنّي تارك فيكم الثقلين» اينها را همتا ميداند اما اجماع هيچ, هيچ يعني هيچ سهمي از منبع بودن ندارد او كاشف از منبع است يا دخولِ معصوم را ما كشف ميكنيم كه مجهولالنسبي در بين عالمان است يا رضاي معصوم را كشف ميكنيم بأيّ تقريبٍ بيان بشود در رديف خبر است و هندسه منابع اصولي عبارت از اين است كه ما مباني استنباط را از اين منابع ميگيريم از كتاب, سنّت و عقل نه بيش از آن و نه كمتر از آن. كتاب, بحثهاي زيرمجموعه خود را دارد سنّت, بحثهاي زيرمجموعه خود را دارد عقل, بحثهاي زيرمجموعه خود را دارد آن سنّت يا با خبر كشف ميشود يا با شهرت يا با اجماع آن خبر يا واحد است يا متواتر, واحد بود يا مستفيض است يا غير مستفيض, متواتر بود يا اجمالي است يا تفصيلي, يا لفظي است يا معنوي, شهرت يا روايي است يا فتوايي, اجماع يا محصَّل است و يا منقول. ما كه نپذيرفتيم «لا تجتمع اُمّتي علي خطاء» را, ما كه نپذيرفتيم آن تكرار سيصدگونه شافعي را كه فخررازي در تفسيرش ميگويد از شافعي پرسيدند به چه دليل اجماع, حجّت است اين سيصد بار صدر و ذيل قرآن و آغاز و انجام قرآن را به زعم خام خود فتح كرد تا «مَن يتّبع غير سبيل المؤمنين» را به دست آورد و اين را سند حجيّت اجماع كرد كه اگر عالمان دين در عصر و مصري بر امري اتفاق كردند اين در رديف سنّت و كتاب است ـ معاذ الله ـ آنكه اجماع را مستقل حجّت ميداند اين است نميداند خطرش كجاست ما هم متأسفانه بدون زنگ خطر اين را صدرنشين قرار داديم گفتيم منبع استدلال اصولي ما كتاب است و سنّت است و عقل است و اجماع, بايد به هر وسيلهاي هست دست اجماعِ صدرنشين بيجا را كشيد پايين آورد و گفت منبع استدلال ما كتاب است و سنّت است و عقل, سنّت به اموري كشف ميشود كه يكي از آنها اجماع است. خب اين قطاري منبع درست كردن تام نيست.
مطلب بعدي آن است كه نقدهاي فراواني هم شيخ مشايخ ما مرحوم آقا شيخ محمدحسين اصفهاني(رضوان الله عليه) هم دو بزرگوار سيدناالاستاد امام و سيدناالاستاد علامه طباطبايي اينها نقدهايي بر مرحوم آخوند دارند كه ايشان گاهي تكوين و تشريع را خلط كرد, حقيقت و اعتبار را خلط كرد آيا اين نقد درست است يا درست نيست؟ مرحوم آخوند اگر اصولي حرف ميزند اصولي فكر ميكند فرق آخوند با ديگري آن است كه ديگران اصولي حرف ميزنند ولي فقهي فكر ميكنند, عقلي حرف ميزنند ولي نقلي فكر ميكنند شما در جريان وجوب مقدّمه ميبينيد بسياري از كساني كه در اصول قلم زدند ميگويند آيا مقدمه واجب, واجب است يا نه؟ تا آخر هم همين طور بحث ميكنند بعد به دنبال يك دليل لفظياند كه ادله لفظي بإحدي الدلائل الثلاث, مطابقه, تزمّن, التزام, وجوب مقدّمه را ثابت كند بعد بگويند ما نيافتيم. مرحوم آخوند ميگويد شما آخر عقلي حرف ميزنيد و نقلي فكر ميكنيد بحث در وجوب و مقدمه كه ميشود فقهي, اگر ما بحث كرديم كه آيا اين كار واجب است يا نه اين ميشود فقه, اما اگر بحث كرديم آيا بين وجوب مقدمه و وجوب ذيالمقدمه تلازم هست هم ميشود عقلي هم مسئله ميشود مسئله اصولي صورت مسئله را درست شما طرح كنيد اگر اصولي حرف ميزنيد اصولي فكر كنيد عقلي حرف ميزنيد عقلي فكر بكنيد اين كار عقلمدارانه آخوند خراساني است فرق است بين اينكه كسي بگويد آيا مقدمه واجب, واجب است يا نه كه مسئله, مسئله اصولي نيست يا بگويد بين وجوب مقدمه و وجوب ذيالمقدمه تلازم هست يا نيست هر دو طرف فتوا بدهي ميشود مسئله اصولي. خب ببينيم نقد مرحوم آقا شيخ محمدحسين درست است يا نه, نقد سيدناالاستاد امام درست است يا نه, نقد مرحوم سيدنالاستاد علامه طباطبايي(رضوان الله عليهم) درست است يا نه؟ ما بايد نقشه جامع فلسفه را در يك بيان كوتاهي طرح كنيم (يك) نقشه جامع منطق را طرح كنيم (دو) تا روشن بشود كه نه اصول بيجا رفته است و نه محقّق خراساني خلط كرده است. در يكي از همايشها و نشستهاي علمي كه در همين دفتر محترم برگزار شد به عنوان سياست متعاليه از منظر حكمت متعاليه آنجا به عرضتان رسيد اينكه ما ميگوييم حكمت دو قسم است حكمت نظري و حكمت عملي اين آغاز راه است چرا اين تقسيم را ميكنيم كه دانش يا نظري است يا عملي, حكمت يا نظري است يا عملي, براي اينكه معلوم ما يا نظري است يا عملي اين هم ميانه راه است چرا معلوم ما يا نظري است يا عملي؟ براي اينكه «الموجود إمّا حقيقيٌّ و إمّا اعتباري» اين پايان راه است «الموجود إمّا حقيقيٌّ و إمّا اعتباري» اين موجود وقتي به فضاي ذهن آمد ميشود معلوم يا حقيقي يا اعتباري و دانش او هم ميشود يا حكمت نظري يا حكمت عملي اين يك بحث.
بحث ديگر اين است كه اينكه ميگوييم موجود يا حقيقي است يا اعتباري اين يك إمّاي ترديديه نيست يك إمّاي جَزمي است ما يك إمّاي ترديديه داريم كه آن مسئله نيست شك است شبهي را كه انسان از دور ميبيند ميگويد اين يا زيد است يا عمرو است اينكه مسئله نيست زيرا تصديق در او نشده. يك إمّاي عالمانه عاقلانه عزمي داريم نه شكّي مثل «العدد إمّا زوجٌ و إمّا فرد» اين «إمّا» با آن «إمّا زيدٌ و إمّا عمرو» فرق ميكند ان إمّاي شكّي است كه مسئله نيست اين إمّا يعني من ميدانم كه غير از اين نيست إمّاي عزمي است نه إمّاي شكّي, اگر گفتيم «العدد إمّا زوجٌ و إمّا فردٌ» آنگاه بايد پاسخ بدهيم كه اين إمّا سه قسم است يا انفصال حقيقي است يا در منع جمع است يا در منع خلوّ آن يك بحث درونگروهي است وگرنه إمّاي علمي است اگر گفتيم «الموجود إمّا حقيقيٌ و إمّا اعتباري» ميشود قضيه, ميشود مسئله, اگر مسئله شد فوراً بايد جواب بدهي اين مسئله در كدام علم است ما مسئله شناور و قضيه سرگردان كه نداريم اگر قضيه است بايد زيرمجموعه علمي باشد ديگر, اگر مسئله است بايد جزء مجموعه مسائل يك فنّي باشد تنها فنّي كه اين مسئله را در خود جا ميدهد فلسفه است زيرا فلسفه كه جهانبيني است و درباره هستي بحث ميكند هستي مراتبي دارد آن مرتبه ضعيفهاش موجود اعتباري است موجود اعتباري, معدوم نيست مخصوصاً موجود اعتباري در فضاي دين كه هم مسبوق به تكوين است و هم ملحوق به تكوين. ما فقهمان, اخلاقمان, حقوقمان با همين قوانين و بايد و نبايد همراه است اين بايد و نبايد را از بود و نبود واقعي ميگيريم (يك) پايانش هم بهشت و جهنم است كه بود و نبود واقعي است (دو) اين اعتباراتي كه مهفوف به دو تكوين است سهم صحيحي از واقعيّت دارد يك اعتبار نيشخوري انيا و اقوالي نيست. اين اعتبار مرتبه ضعيفه از وجود است كه هم از مصالح و مفاسد قبلي استمداد ميكند هم به صواب و عِقاب تكويني بعدي ختم ميشود چيزي كه مهفوف به دو تكوين است نميتواند هيچ سهمي از تكوين نداشته باشد اگر موجود اعتباري را در مقابل تكوين قرار ميدهند اين بر اساس قياس است وگرنه خودش يك موجود تكويني است مثل اينكه يكي از تقسيمات فلسفه اين است موجودي ذهني است يا خارجي خب فلسفه درباره حقايق وجودات خارجي بحث ميكند موجود ذهني چه سهمي در مسائل فلسفي دارد اين ذهني بودن به قياس نسبت به خارجي ذهني است وگرنه سهمي از وجود خارجي است موجود خارجي بالمعني الأعم يا در ذهن است يا در خارج, ذهن در مقابل خارج است نه آن خارج مطلق, بنابراين ما اعتباري كه در مقابل تكوين باشد بالمعني المطلق نداريم نشانهاش اين است كه تمام كارهايي كه در جهان بشريّت انجام ميگيرد به استناد همين قوانين اعتباري است كسي كه بيده الاعتبار اگر گفت فلان روز تعطيل است كلّ كارها ميخوابد فلان روز تعطيل نيست كلّ كارها راه ميافتد اين كارهاي تكويني, وجودات تكويني به استناد فرمان است درست است اين فرمان نسبت به وجود عيني ذياثر اعتباري است لكن به همان دو جهتي كه بيان شده سهمي از تكوين دارد پس «الموجود إمّا حقيقيٌّ و إمّا اعتباري» خود اين جزء مسائل فلسفه است منتها سيدناالاستاد علامه طباطبايي(رضوان الله عليه) مسئله علم را به فلسفه آوردند ولي فرصتي نكردند كه اين تقسيم را به فلسفه راه بدهند در مسئله علم فرمودند: «العلم إمّا حقيقيٌّ و إمّا اعتباري» و روي آن بحث كردند اما «الموجود إمّا حقيقيٌّ و إمّا اعتباري» كه جزء مسائل تقسيمي فلسفه است فرصت نكردند اين يك. حالا كه موجود يا حقيقي است يا اعتباري, حكمت يا نظري است يا عملي, آن حكمت عملي از اصول كلّي فلسفه بهره ميگيرد.
بيان ذلك اين است سيدناالاستاد امام نقدي دارد نسبت به مرحوم آخوند كه شما اين تضادّي كه ميگوييد تضاد جزء مسائل فلسفي است ضدّان حكمشان اين است اين هم يك كملطفي است زيرا در فلسفه يك سلسله اصول مشترك بين بود و نبود و بايد و نبايد هست يعني بين حكمت نظري و حكمت عملي هست و يك سلسله بحثهاي خاصّي مربوط به حكمت نظري آن بحثهاي مشترك بين بود و نبود و بايد و نبايد يعني حكمت نظري و حكمت عملي مسئله وحدت و كثرت است و بعضي از قوانين و قواعد ديگر كه اشاره ميشود اينكه گفته ميشود موجود يا واحد است يا كثير, وحدت احكامي دارد كثرت احكامي دارد, اقسامي دارد يكي از اقسام كثرت, غيريّت است غيريّت يا ذاتي است يا غير ذاتي, غيريّت ذاتي همان است كه از او به تقابل تعبير ميشود تقابل هم چهارتاست يا سلب و ايجاب است يا تضاد است يا عدم و ملكه يا تضايف. اين بحثهاي تقابل كلاً شامل بحثهاي حكمت نظري و حكمت عملي ميشود. شما ميبينيد چه در اخلاق چه در حقوق چه در فقه, ميگوييد بايد و نبايد يك شيء با هم جمع نميشوند چرا جمع نميشوند مستبعد است يا مستحيل؟ ميگوييد مستحيل است, اگر مستحيل است بايد دليل عقلي بياوريد. چرا يك شيء نميشود هم واجب باشد هم حرام چرا نميشود هم واجب باشد هم واجب نباشد چرا نميشود نسبت به يك شيء هم وجوب مقدّمي داشته باشد هم وجوب ذيالمقدّمه داشته باشد يعني الف نسبت به باء با حفظ تناسب دو طرف هم مقدمه او باشد هم ذيالمقدمه او مِن جهةٍ واحدة چرا نميشود؟ آن كه فلسفه خوانده آن كه منطق خوانده زبان گويا دارد ميگويد اين بازگشتش به تناقض است تناقض مستحيل است چه در بود و نبود چه در بايد و نبايد. آن كه از اين مسائل طرفي نبسته ميگويد مگر ميشود؟ اين «ممّا يضحك به الثّكيٰ» است خب چرا «يضحك به الثّكيٰ» درست است بديهي است ولي اوّلي نيست چرا يك شيء نميشود هم واجب باشد هم واجب نباشد؟ چرا نميشود هم واجب باشد هم حرام؟ چون تضاد است اينكه ميبينيد در بسياري از موارد ميگويند اگر اين كار را بكنيم تحصيل حاصل است تحصيل حاصل حرام است بله ما هم ميگوييم حرام است چرا محال است؟ چون جمع مِثلين است جمع مثلين محال است اما استحاله او بديهي است نه اوّلي, بديهي آن است كه دليل دارد ولي نياز به دليل ندارد مثل دو دوتا چهارتا, اوّلي آن است كه دليل ندارد مثل وجود و عدم يكجا جمع بشوند خب چون هر استدلالي انسان بخواهد بكند به اين اصل تناقض تكيه ميكند. اينكه گفته شد تضاد, ضدّان امران وجوديان اين براي حكمت نظري است نه اصلِ تضاد است نقد سيدناالاستاد امام نسبت به مرحوم آخوند وارد نيست اين تضاد چه در بود و نبود چه در بايد و نبايد, چه در حكمت نظري چه در حكمت عملي, چه در وجود خارجي چه در وجود اعتباري, وحدت و كثرت از احكام سيّال و عام است هر دو صنف را شامل ميشود اين درباره آن.
نسبت به قاعده «الواحد» هم سيدناالاستاد اشكال دارند هم مرحوم امام. اينها خيال كردند كه قاعده «الواحد» فقط مخصوص تكوين است آنها به تكوين مثال زدند چون مشكلشان در تكوين بود وگرنه الآن اگر كسي بگويد «بعتُ» سخن از اشتراك لفظ نيست كه يك لفظ مشترك باشد بين دو معنا و در دو معنا استعمال بشود از آن قبيل نيست (يك) سخن از عموم و مجاز نيست كه ما در معناي جامع به كار ببريم (دو) اين دو كاملاً منتفي است اگر كسي بگويد «بعتُ» و از اين «بعت» هم اين شيء فروخته بشود هم اين شيء وقف باشد ميشود يا نميشود؟ نميشود, مستبعَد است يا مستحيل؟ آن كه عقلي فكر ميكند ميگويد مستحيل است آن كه عرفي فكر ميكند ميگويد مستبعد است با استبعاد مگر ما از لفظ ميخواهيم در بياوريم كه بگوييم مستبعد است اين سخن از استبعاد نيست الاّ ولابد مستحيل است چرا مستحيل است؟ فقط يعني فقط به قاعده «الواحد» است شما قاعده «الواحد» را بگذاريد كنار, اگر توانستيد دليل اقامه كنيد اين گوي و اين ميدان كه چرا محال است اگر مرحوم آخوند به قاعده «الواحد» در اين گونه از موارد استشهاد كرد چون عقلي حرف ميزند و عقلي فكر ميكند نه اينكه عقلي حرف بزند و نقلي فكر بكند بگويد محال است بعد بگويد مستبعد است نه خير, محال است براي اينكه از واحد بيش از يك واحد صادر نميشود دست مرحوم آخوند از اين بازتر است در كفايه, نه تنها از «الواحد لا يصدر منه الاّ الواحد» بلكه «الواحد لا يصدر الاّ مِن الواحد» اين را هم ايشان در كفايه دارند منتها آن بزرگواراني كه اين قاعده را مطرح كردند نه مصدر, واحد عددي است و نه صادر, مصدر واحدٌ لا بالعدد و هو الله سبحانه و تعالي, واحد هم كلّ ما سوا يك واحد است نه وحدت عددي اگر بزرگواري گفت اين همه عكس مِي و رنگ مخالف كه نمود٭٭٭ يك فروغ رخ ساقي است كه در جام افتاد .
اين وحدت فيض منبسط است اين واحد از آن واحد صادر شده است نه وحدت عددي ـ معاذ الله ـ نه وحدت خاص, گاهي براي تبيين سخن از عقل اول و دوم مطرح است وگرنه آنچه هست ﴿مَا أَمْرُنَا إِلاّ وَاحِدَةٌ﴾ است اين واحد گسترده از آن واحد لم يزل و ازل و سبّوح و قدّوس و سرمد صادر شده است. به هر تقدير نه قاعده «الواحد» مخصوص به تكوين است اگر تكوين است تكوين به معني عام كه اعتبار را هم ميگيرد نه مسئله تضاد و امثال تضاد مخصوص به تكوين است كه سيدناالاستاد امام(رضوان الله عليه) به آن اشاره كردند. خب اگر نقشه جامع فلسفه را ببينيم ميبينيم حق با آخوند خراساني است يعني اين استدلالهايي كه كرده لذا خيلي از موارد ميگويند اگر ما ميگوييم در تعريف فلان شيء ميگوييم اين عام است بعد به وسيله شيء ديگر خصوصيّت پيدا ميكند اين به منزله جنس است اين به منزله را ميگويند تا روشن بشود كه ما با وجود اعتباري كار داريم نه با وجود تكوينيِ خاص اينكه ميگويند آن به منزله فصل است براي همين جهت است وگرنه ما يك عامّي داريم و يك خاصّي داريم گرچه در نظر نهايي حكمت متعاليه بساط مقولات برچيده ميشود و همه ماهيّات به مفهوم برميگردد كما في محلّه عند اهله لكن اين حكمت متعاليه مياني رايج بين مقولات كه ماهيّاتاند با مفاهيم فرق گذاشته خب.
تا اينجا روشن شد كه اين اصولي كه هست الاّ ولابد بايد دست اجماع را كشيد پايين آورد هندسهاي براي آن ثابت كرد و آن را در رديف خبر نشاند (يك) خيلي از نقدهايي كه بر محقق خراساني وارد شده بود وارد نيست (دو) اما حالا اصولي كه بايد بشود و جايگاه اصلي اوست عبارت از اين است مستحضريد كه اصول را در حقيقت عقل اداره ميكند در بعضي از همايشهايي كه شايد عدّهاي از شما بزرگواران حضور داشتيد آنجا به عرضتان رسيد اگر كسي در تمام مدّت عمر قرآن را نديده باشد منتها مسلمان است شيعه است شنيده قرآني هست و حجّت است و براي فقه كاربرد دارد اما نديده قرآن را چنين آدمي ميتواند در اصول متخصّص باشد زيرا هيچ يعني هيچ مسئلهاي از مسائل اصول به قرآن وابسته نيست دو سه آيه است براي رد كردن تجهيزاً للأذهان خب خيلي از شما محقّقين آشناييد كه آيه نبأ را ميآورند براي رد كردن, آيه نَفر را ميآورند براي رد كردن, آيه ﴿مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ﴾ را ميآورند تجهيزاً للأذهان براي رد كردن نه برائت به ﴿مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ﴾ تكيه ميكند چه اينكه آخوند و امثال آخوند فرمودند نه حجيّت خبر واحد بر آن داعي است اگر چندجا مرحوم آخوند و امثال آخوند آياتي را به عنوان مثال ذكر كردند اگر آن مثالها را شما عوض كنيد چند روايت به جاي اين آيات بنشانيد اصول سر جايش محفوظ است. وقتي اصول به قرآن تكيه ميكند كه مطلبي را قرآن اصولي بيان كند و اصول را اداره كند اما چرا فقه, فقه بله بسياري از مسائل فقهي ما به قرآن وابسته است.
خب برويم به سراغ اصول, در اصول اين جلد اول را شما چندين بار ورق بزنيد اول تا آخر, آخر تا اول نه يك آيه در آن هست نه يك روايت نه به آيه متّكي است نه به روايت فقط عقل است كه گرداننده اساسي اين مطالب عقلي است. مسائل مباحث الفاظ كه روشن است اشتراك لفظ, وضع لفظ, ترادف و امثال ذلك كه روشن است كه اينها مسائلي نيست كه آيات و روايت در آن باشد اينها به ادبيات برميگردد و خيليها هم هستند كه چه مسلمان چه غير مسلمان, چه تازي چه فارسي, چه عِبري چه عربي اينها را دارند از اوامر تا پايان بخش. امر دليل بر وجوب است چرا؟ عقل ميگويد بناي عقلا بر اين است كه اگر مطاعي به مطيعي دستور بدهد, مولايي به عبدي دستور بدهد او ترك كند مذموم ميشود اين هم در محضر شارع مقدس بود و رد نكرد ميشود حجّت. خب اين كار كيست؟ حرف كيست؟ حرف عقل است عقل ميگويد بناي عقلا بر اساس عقلانيّتشان اين است و شارع هم اين را ديده و رد نكرده پس امر للوجوب است. طبيعت آيا مفيد مرّه و تكرار است بشرح ايضاً, فور و تراخي است بشرح ايضاً. همه اينها را ميگويد طبيعت مِن حيث هي طبيعت نه مرّه را دارد نه تكرار را دارد اين حرف عقل است ديگر, در فضاي عرف و عقلانيّت عقلا اين است شارع مقدس هم ديده ساكت شده پس معلوم ميشود حجّت است. آيا امر به شيء مقتضي نهي از ضدّ عام است ضدّ خاص است همه اينها را عقل دارد مسئله اجزا را عقل اداره ميكند, مسئله امر و نهي را كه روشن است كار مستقيم عقل است نهي براي سلب است براي اينكه لأنّ العدم طبيعت لا تنعدم الاّ بجميع الأفراد امّا توجد بوجود فردٍما لذا در يك فرد امر امتثال ميشود در نهي بايد به جميع افراد ترك بشود اين حرف كيست؟ حرف عقل است.
بعد رسيديم به مطلق و مقيّد و مجمل و مبيّن و عام و خاص, عام را بايد بر خاص حمل كرد چرا؟ عقلانيّت عقلا اين است يك قانون را كه در مجلس بردند بعد تبصره اضافه كردند اين تبصره ميشود مقيِّد آن مطلق يا مخصّص آن عام اينها را شريعت ديده و ساكت شده حجّت است مفهوم و منطوق بشرح ايضاً, مُجمل و مبيّن بشرح ايضاً خب كجاي اينها به آيه يا روايت تكيه دارند؟ محور اصلي اينها عقل است و خودش معزول در اصول است شما هيچ بحثي از حجيّت عقل نداريد اين براي جلد اول. جلد دوم هر چه هم ميبينيد مسئله عقل است كه فرمانرواي اصول است به استثناي بعضي از نصوص. عقل ميگويد اگر در تكليف شك كرديد برائت جاري كن, اگر در مكلّفبه شك كرديد شغل يقيني, اشتغال يقيني ميطلبد اين به آيه وابسته است يا به روايت يا هيچ كدام؟ منتها عقل, حجّت خداست اشكالي كه بر خيليها منهم آخوند خراساني(رضوان الله عليه) وارد است همين حرف رايج است كه اين مطلب عقلي است يا شرعي؟ ما بايد اين فرهنگ را اصلاح كنيم بگوييم عقلي است يا نقلي؟ نه عقلي است يا شرعي, عقل خودش حجّت شرع است مگر ميشود چيزي را انسان با عقل بفهمد البته قياس و خيال و گمان و وهم كه عقل نيستند آنجا كه برهان است اگر چيزي را با عقل فهميد با برهان فهميد ميشود حجّت شرعي ديگر, مگر ميشود معصيت كرد مگر ميشود بر خلاف آن عمل كرد منتها بسياري از ماها اسلامي حرف ميزنيم و قاروني فكر ميكنيم اينكه ميگوييم اين بشري است خود بشر كشف كرده اين همان حرف قارون است كه ﴿إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَي عِلْمٍ عِندِي﴾ خير, اگر عقل به مطلبي رسيد شرعي است ﴿عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ﴾ است (يك) ﴿مَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾ است (دو) بشر را بخواهي ببيني كيست پايان سورهٴ مباركهٴ القيامه را مراجعه كن ﴿أَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِن مَنيٍّ يُمْنَي﴾ اين بشر است سورهٴ نحل را مراجعه كن كه فرمود: ﴿وَاللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئاً﴾ ساير سوَر را نگاه كن فرمود اين نكره در سياق نفي كه من در «نحل» گفتم ﴿وَاللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئاً﴾ يك روزي هم در دوران فرطوتي و كهنسالي همين نكره در سياق نفي هم به سراغ شما ميآيد ﴿وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَي أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلاَ يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً﴾ اين هم نكره در سياق نفي است اينكه ميبينيد بعضيها ميگويند «من آنچه خواندهام همه از ياد من برفت» همين است خب بشر را ميخواهي ببيني در اين مثلث ببين آنچه به نام علم و دانش است در فضاي آيه ببين كه ﴿عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ﴾ اگر چيزي را انسان فهميد حجّت شرعي است متأسفانه اين حديث مرسل است و اگر مسند بود از غرر روايات ما بود اين حديث همان است كه مرحوم طريحي در مجمعالبحرين ذيل لغت «عَقَل» آنجا دارد كه اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) فرمود: «العقلُ شرعٌ مِن داخل و الشرع عقلٌ مِن خارج» اين از غرر بيانات حضرت است منتها همان طوري كه غرر و درر ما روي آن كمتر كار شده با اصرار فراواني كه ما به مسئولين نهجالبلاغه داشتيم كه شما به فكر اين غرر و درر بيفتيد اين را هم مسند كنيد نشد, تا حال كه نشد «العقلُ شرعٌ مِن داخل و الشرع عقلٌ مِن خارج» خب اين شده عقل, اين عقل وارد جلد دوم اصول ميشود ميگويد اگر شك در تكليف است برائت, قبح عِقاب بلا بيان, شك در مكلّفبه است قاعدهٴ اشتغال, شغل يقيني برائت يقيني ميخواهد منتها به جاي اينكه عقل وارد صحنه اصول بشود اين اصول آن طوري كه بايد همين است متأسفانه علم به جاي عقل نشسته, قطع به جاي عقل نشسته, مرحوم شيخ قطع را مطرح كرده همان كار را هم مرحوم آخوند كرده كه قطع حجّت است منتها يكي از بركات اين قطع اين است كه مرحوم آخوند آمده بين قطع منطقي و قطع روانشناختي فرق گذاشته اين قطع همان قطع قطّاع است قطع قطّاع همين قطع چيست شك را به فقه ندهيد قطع را به اصول, در فقه از شكّاك بحث نكنيد در اصول از قطّاع, ببينيد مقطوع و مشكوكتان چيست؟ اگر كسي در صلات و ركعات صلات و امثال ذلك قطّاع بود حكمش چيست شكّاك بود حكمش چيست, اگر كسي در شكّ تكليف و شكّ در مكلّفبه قطّاع بود حكمش چيست شكّاك بود حكمش چيست؟ اينچنين نيست كه شكّاك براي فقه باشد قطّاع بود اصول كه اين تقسيم به لحاظ مقطوع و مشكوك است در اصول همان طوري كه بين قطع منطقي و قطع رواني فرق است بين شكّ منطقي و شكّ رواني هم فرق است اين از آن بركات دقيق اصول ماست منتها روي آن خيلي بحث نشده الآن شما ميبينيد اين معرفتشناسان آمدند بين يقين و علم منطقي و معرفت منطقي با معرفت رواني خيلي فرق گذاشتند اين همان كار است كه در اصول شده منتها بايد تكميل بشود.
ما به جاي اينكه قطع را مطرح كنيم بايد عقل را مطرح كنيم اين نقشه جامع فلسفه است كه اصول را كاملاً تغذيه ميكند برويم به سراغ منطق و نقشه جامع منطق را ببينيم ميبينيم آن بزرگواري كه منطق و فلسفه را تدوين كرده است براي منطق هم يك نقشه جامع درست كرده هم در بخش مادّه هم در بخش صورت اگر كسي بخواهد استدلال كند اين يا در جهانبيني استدلال ميكند يا در مسائل فقهي استدلال ميكند يا در مسائل اصولي استدلال ميكند يا در اخلاقيّات يا در حقوق, هم مواد را به بيست و چهار, پنج قسم تقسيم كردند مقطوعات و مشبّهات و مظنونات و موهومات و مسلّمات و امثال ذلك هم آن قياسي كه اين مواد را در قالب خود قالببندي ميكند و عرضه ميكند به صورت صناعات خمس طرح كردند برهان كردند, خطابه كردند, جدل كردند و مانند آن. خب خطابه براي فلسفه است؟ خطابه براي رياضيات است؟ يا خطابه براي اخلاق و حقوق است جدل براي فلسفه و رياضيات است يا براي فقه و اصول است. هم منطق, جامعنگر بود هم فلسفه آن قوانين اعتباري و قضاياي اعتباري كه در برهان نميگنجد در صناعت برهان نميگنجد در صناعت جدل ميگنجد در صناعت خطابه ميگنجد بنابراين نقشه جامع منطق گوياي همه اضلاع است نقشه جامع فلسفه گوياي همه اضلاع است و مرحوم آخوند خراساني(رضوان الله عليه) به بركت اينكه فلسفه را نزد مرحوم آقا ميرزا حسن كرمانشاهي(رضوان الله عليه) يا مرحوم حكيم سبزواري(رضوان الله عليه) خوانده است اين را حفظ كرده الآن شصت سال قبل ما كفايه ميخوانديم در آن مجمع به عرض دوستان رسانديم كه شصت بار ما اين قضيه را نقل كرديم يك والتحقيق مرحوم آخوند خراساني در بحث مشتق دارند اين عين عبارت حكيم سبزواري است در اوايل جلد اول اسفار به صورت تعليقه از اينجا كه تشريف برديد منزلتان امشب اين والتحقيق مرحوم آخوند خراساني را با تعليقه حكيم سبزواري در همان اوايل جلد اول هم هست مطابقه كنيد ببينيد عبارت عين همان عبارت است والتحقيق اين است يا ذات اين است يا ذات آن است اينها عين عبارت حكيم سبزواري است در حاشيه ايشان بر اسفار كه به صورت تحقيق مرحوم آخوند خراساني يعني حرف استاد به صورت شاگرد در مشتق آمده.
الآن در آستانه اذان مغربيم بحث طول كشيده تا اينجا من فكر ميكنم مقداري روشن شد اصول آن طوري كه هست نبايد باشد و آن طوري كه نيست بايد باشد و آنچه را كه ما نداريم بايد اضافه كنيم و آنكه نداريم بايد اضافه كنيم آن است كه ما در يك نظام پربركت هستيم كه تاكنون چنين نظامي نبود اين نظام يك فقه حكومتي هم ميخواهد فقه حكومتي مسبوق به قواعد فقهي حكومتي است (يك) مسبوق به اصول حكومتي است (دو) تا ما اصول حكومتيِ مدوّن نداشته باشيم قواعد فقهي مدوّن نداشته باشيم حكومتي مدوّن نداشته باشيم فقه حكومتي هم نخواهيم داشت رأي مردم چقدر حجّت است, اكثريّت يعني چه, شوراي عمومي يعني چه, منطقه فراغ شورا كجاست, منطقه ممنوعه شورا كجاست, در احكام جا براي شورا نيست, در موضوعات مستنبطه جا براي شورا نيست اينچنين نيست كه ﴿وَشَاوِرْهُمْ فِي الأمْرِ﴾ اطلاق داشته باشد بلكه در سورهٴ شوري فرمود: ﴿وَأَمْرُهُمْ﴾, ﴿أَمْرُهُمْ﴾ يعني ﴿أَمْرُهُمْ﴾ نه امر الله آن امري كه به دست مردم است مشورتي است اگر ﴿أَمْرُهُمْ﴾ شد شوري در آن امرهم شارع امضا كرده و ميشود حجّت اين را بايد اصول مدوّن كند اين را بايد فقه حكومتي مدوّن كند تا بدهد به فقه حكومتي تا دستمايهاي داشته باشد و مشكلات روز حل بشود رأي مردم تا كجا حجّت است تا چه اندازه حجّت است چطوري رأي گرفتن حجّت است چطوري رأي خواندن حجّت است آيا رأي را به هر وسيله تهديد و تطميع هم ميشود گرفت يا نميشود گرفت اينها را حوزههاي علميه بايد عرضه كند يعني در اصول (اولاً) در قواعد فقهي (ثانياً) در فقه حكومتي (ثالثاً) تا نظام بتواند بر اساس آنها عمل كند انشاءالله يك نظام پايداري هست و تا ظهور صاحب اصلياش خواهد بود.
ما دِيْني به مرحوم آخوند خراساني داريم براي اينكه اين بزرگوار بسياري از اساتيد ما را او تربيت كرد بسياري از مراجع را او تربيت كرد.
اما اين را ما بايد با اشك بگوييم در يك خطبههاي نمازجمعه تقريباً با اشك اين مطلب را ادا كرديم كه حيف افغان و افغان و افغان كه به اين صورت در آمد اين مهد پرورش بزرگان بود اگر بوعلي است بالأخره از بلخ است اگر مولوي است بالأخره از بلخ است و اينچنين نيست كه فقط لعل بدخشان از بدخشان باشد اگر سيّدجمال است از بلخ است اگر آخوند خراساني است از هرات است اينها افغانياند اكثر شاگردان بهنام آخوند خراساني شدند مرجع فقهي ما شيعهها آقاي بروجردي كم آدمي نبود مرحوم حاج آقا حسين قمي قبل از ايشان كم آدمي نبود اين آقاسيّدابوالحسن كم آدمي نبود. خدا غريق رحمت كند يك سيّد بزرگواري همشهري مرحوم شهيد غفاري بود كه بعضي از آقايان بايد بشناسنشان ما بحثي داشتيم به نام كتاب توحيد مرحوم صدوق را مباحثه ميكرديم اين طبع روزگار است ديگر, در اتاقي كه ما توحيد مرحوم صدوق را بحث ميكرديم اين آقايان در دور نشسته بودند اتاق پر بود الآن يكي دو نفرشان زندهاند اين طبع روزگار همين است ديگر, اين سيّد بزرگوار در آن بحث توحيد صدوق ما شركت ميكرد بعد يك وقت به من گفت فلاني ما بچههايمان كه به زبان آمدند نام خدا و پيامبر كه يادشان ميدهيم نام اهل بيت كه يادشان ميدهيم ولي همان طوري كه به بچههايمان ميگوييم امام دوازدهتاست نام آقا سيّدابوالحسن هم ياد بچههايمان ميدهيم, گفتم چرا؟ گفت ما را آقا سيّدابوالحسن آزاد كرد آذربايجان را آقا سيّدابوالحسن آزاد كرد اين آقا سيّدابوالحسن كه شاگرد آخوند خراساني بود ما را آزاد كرد, گفتم چطور؟ گفت متّفقين آمدند ايران جنگ جهاني دوم شد ايران ارباً اربا شد شمال در اختيار شوروي سابق بود مركز و جنوب در اختيار انگليسيها و ساير بيگانهها بود ما در آذربايجان در اسارت پيشهروي غلاميحيي بوديم با اعتبارنامه پيشهروي در مجلس مخالفت كردند اين رفته آذربايجان تبريز آن بلوا را به پا كرد غلام يحيي در اردبيل به پا كرد ميگفت من غفاري ـ همين شهيد غفاري ـ ساليان متمادي در همين كوي و برزن آذرشهرمان تحت اسارت اينها بوديم زن و بچه ما كه قدرت نداشتند حسينيهها و مساجد در اختيار تودهايها بود شايد در جمع شما بزرگواران آذري باشند يك وقت به اتفاق آيت الله موسوي اردبيلي(حفظه الله) آن وقتي كه در شوراي عالي سِمتي داشتيم با هم رفتيم آذربايجان آن جريان دشت مغان و گرمي و اينها فاصله آنها با مرز شوروي يك رودخانه كوچكي است با يك قدم حل ميشود تودهايها با پشتوانه شوروي سابق كلّ آذربايجان را قبضه كردند آذربايجان فقط از نظر نقشه جزء ايران بود وگرنه قدرت مركزي هيچ سلطه و نفوذي نداشت و همه ما ميگفت در اسارت پيشهوري و امثال پيشهوري بوديم وقتي راديو اعلام كرد كه سيّد ابوالحسن اصفهاني مرجع جهان تشيّع رحلت كرد مردم غيور تبريز و آذربايجان ريختند به كوي و برزن و هيئات و دستهجات تشكيل دادند همان روزي پيشهوري مجبور شد از راه رابطهاي كه با شوروي داشت فرار كند همان روز آذربايجان آزاد شد همان روز ما از زندان بودن به در آمديم همان روز تشيّع در آذربايجان به عظمت و جلال خود رسيد هر چه مأمورينشان پيشهوري مغازهها را باز ميكردند اينها ميبستند. خب اين سيّدابوالحسن اصفهاني يكي از دستپروردههاي آخوند خراساني است اين همان راه را وگرنه در نجف ميدانيد اين حرفها كمتر بود اين آخوند خراساني بود كه اين را به بار آورد اين از شاگردان آخوند خراساني است مرحوم آقا سيّدابوالحسن اگر ميبينيد آذربايجان را شاگردي از شاگردان آخوند خراساني آزاد ميكند به بركت همان قيام دليرانه مرحوم آخوند خراساني است كه ﴿عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَي﴾ آقا سيّدابوالحسن چنين راهي داشت, چنين فكري داشت و مردم را هم اين آزاد كرد امروز هم همين طور, هر وقت خداي ناكرده بيگانه بخواهد طمع كند دست و پايش را همين مردم ميشكنند اين يقيني است «از خارجي هزار به يك جو نميخرند» اين افغان مولوي ميدانيد آدم كوچكي نيست قبل از انقلاب خواستند براي مولوي بزرگداشتي بگيرند اگر به تعبير مرحوم علامه رفيعي(رضوان الله عليه) اگر اين دو سه مطلب در مثنوي معلوي نبود اين از كتابهاي متقن درسي بود اين اگر فارسي نبود, اگر شعر نبود, اگر آن شذوذ را نميداشت جزء متقنترين كتابهاي درسي بود آن روز ايران كه خواست براي مولوي بزرگداشت بگيرد همين سرايندگان ادبپرور اين سرزمين گفتند شما چه كار به مولوي داريد ،
تو كه عقل و دين نداري چو اداي من در آري٭٭٭تو كه بنده دلاري چو زني دم از دلآرا
تو كه نه دين داري نه عقل داري نه دلآرايي تو گرفتاري دلاري چطوري ميتواني, خب اين از افغان است آن صحيح بخاري را شما ميبينيد از افغان است بسياري از ايرانيهاي قدر از اين سرزمين برخاستند به هر وسيلهاي هست هم بر ما لازم است اين فضلا و اساتيد و دانشمندان افغاني را قدر بدانيم (يك) هم بر مسئولان كشورهاي اسلامي لازم است در استقلال و عظمت افغان بكوشند (دو) تنها سوريه نيست, تنها لبنان نيست, تنها حزب الله نيست اين عزيزان هم عزيزان ما هستند اينها را هم بايد كاملاً هدايت كرد اين مهد پرورش حكمت و علم و درايت و صلابت و شهامت و شهادت است اين حقّي است كه ما نسبت به استاد استادمان مرحوم آخوند خراساني داشته و داريم كه بايد ادا بكنيم.
من مجدّداً مقدم شما بزرگواران را گرامي ميداريم از دفتر محترم تبليغات حقشناسي ميكنيم از بزرگواراني كه مقالهاي نوشتند و سخنراني كردند حقشناسي ميكنيم از دبير كنگره و گزارشگر اين كنگره تشكّر و تقدير ميكنيم و از همه بزرگواراني كه در برگزاري اين كنگره عظيم سهمي داشته و دارند تشكر و قدرداني ميكنيم!
پروردگارا نظام ما را, رهبر ما را, مراجع ما را, دولت و ملّت و مملكت ما را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
خطر استكبار و صهيونيست را به خود آنها برگردان!
حوزههاي علميه را به آن اوج اقتدار علميشان برسان!
مراجع ماضين مخصوصاً آخوند خراساني را با انبيا و اوليا محشور بفرما!
امام راحل و شهداي انقلاب و جنگ را با ارواح انبيا محشور بفرما!
مشكلات دولت و ملت را به بهترين وجه برطرف بفرما!
آبروي ما را در دنيا و آخرت حفظ بفرما!
فرزندان ما را تا روز قيامت از بهترين شيعيان اهل بيت قرار بده!
«غفر الله لنا و لكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»
اي به دستت تيغ تيز ذوالفقار
سبز پوش سرزمين انتظار
وارث محراب و خون صبحگاه
انعکاس ناله هاي قعر چاه
وارث دروازه هاي نيم سوز
گريه هاي صبح و شام و نيم روز
وارث خون دل و تابوت و تير
کيسه هاي نان و رطب را باز گير
زخم دار نيم روز کزبلا
نوحه خوان غربت خون خدا
وارث مشک و فرات و دستها
ره گشاي راه در بن بستها
وارث تشت طلا و چوب و لب
صوت قرآن و تنور و نيمه شب
با غل و زنجير و زندان آشنا
هم قفس در بند با موسي الرضا (ع)
آشناي قبرهاي بي نشان
هم نوا با گريه هاي مادران
کي ز ماذن مي رسد فرياد تو
واي بر ما گر نباشد ياد تو
واي بر ما خستگان بي شکيب
گر ني جوشيم با «امن يجيب »
واي بر ما رهروان نيمه راه
گر نمي آيد ز سينه سوز و آه
باقي حق در زمين و آسمان
آيه هاي لن تراني را مخوان
بي لهيب سينه هامان طور نيست
شاممان را تا طلوعت نور نيست
بي فروغت روزهامان تيره ماند
چشمها بر آستانت خيره ماند
زخمهاي شيعيان سر باز کرد
غربتي ديرينه را آغاز کرد
عشق را آغاز و انجامي نماند
از مسلماني بجز نامي نماند
در غروب روشناييها مانده ايم
از رواق سامرا جا مانده ايم
قلب ما در سينه پرپر مي زند
نيمه شبها حلقه بر در مي زند
ما و دستي کوته و دامان تو
جان بکف آماده فرمان تو
با حسين از کربلا آغاز کن
عقده هاي شيعيان را باز کن
چشمها را رخصت پرواز ده
بار ديگر عشق را آواز ده
تيغ قهر و انتقام کبريا
از نيام غيبتت بيرون درآ
بعد عمري انتظار و انتظار
در بقيع سينه هامان پا گذار



اینک لحظه وداع با علی (ع) ! چه دشوار است . اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر! فرستاد " ام رافع " بیاید ، وی خدمتکار پیغمبر(ص) بود. از او خواست که : - ای کنیز خدا، بر من آب بریز تا خود را شست وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتی، غسل کرد و سپس جامه های نویی را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود، پوشید، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او میرود. به ام رافع گفت : ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران. آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند. لحظه ای گذشت و لحظاتی ... ناگهان از خانه شیون برخاست. پلکهایش را فروبست و چشمهایش را به روی محبوبش ـ که در انتظار او بود ـ گشود. شمعی از آتش و رنج ، در خانه علی خاموش شد و علی تنها ماند . با کودکانش. از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند ، گورش را کسی نشناسد و ... و علی چنین کرد . اما کسی نمی داند که چگونه؟ و هنوز نمی داند کجا؟ در خانهاش؟ یا در بقیع ؟ معلوم نیست. و کجای بقیع ؟ معلوم نیست. آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه . مدینه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سکوت مرموز شب گوش به گفتوگوی آرام علی دارد. و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بی پیغمبر، بی فاطمه. همچون کوهی از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است. ساعت ها است. شب ـ خاموش و غمگین ـ زمزمه درد او را گوش می دهد، بقیع آرام و خوشبخت و مدینه بیوفا و بدبخت، سکوت کرده اند، قبرهای بیدار و خانه های خفته میشنوند. نسیم نیمه شب کلماتی را که به سختی از جان علی برمیآید، از سر گور فاطمه به خانه خاموش پیغمبر میبرد : ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پیوست، سلام ای رسول خدا. ـ از سرگذشت عزیز تو ـ ای رسول خدا ـ شکیبایی من کاست و چالاکی من به ضعف گرایید . اما، در پی سهمگینی فراق تو و سختی مصیبت تو، مرا اکنون جای شکیب هست. من تو را در شکافته گورت خواباندم و در میانه حلقوم و سینه من جان دادی، "انا لله و انا الیه راجعون". ودیعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدی است و اما شبم بیخواب، تا آنگاه که خدا خانهای را که تو در آن نشیمن داری، برایم برگزیند. هماکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاری در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چیز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گیر. اینها همه شد، با این که از عهد تو دیری نگذشته است و یاد تو از خاطر نرفته است. بر هر دوی شما سلام. سلام وداع کننندهای که نه خشمگین است، نه ملول. لحظهای سکوت نمود، خستگی یک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گویی با هر یک از این کلمات، که از عمق جانش کنده میشد ـ قطعهای از هستیاش را از دست داده است. درمانده و بیچاره بر جا مانده؛ نمیدانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اینجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گویی دیوی است که در ظلمت زشت شب کمین کرده است. با هزاران توطئه و خیانت و بیشرمی انتظار او را میکشد. و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقیقت؟ مسؤولیتهایی که تنها چشم به راه اویند و رسالت سنگینی که بر آن پیمان بسته است؟ درد چندان سهمگین است که روح توانای او را بیچاره کرده است. نمیتواند تصمیم بگیرد، تردید جانش را آزار میدهد، برود؟ بماند؟ احساس میکند که از هر دو کار عاجز است، نمیداند که چه خواهد کرد؟ به فاطمه توضیح میدهد: "اگر از پیش تو بروم، نه از آن رو است که از ماندن نزد تو ملول گشتهام، و اگر همین جا ماندم، نه از آن رو است که به وعدهای که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شدهام". آنگاه برخاست، ایستاد، به خانه پیغمبر رو کرد، با حالتی که در احساس نمیگنجید، گویی میخواست به او بگوید که این "ودیعهی عزیز"ی را که به من سپردهای، اکنون به سوی تو بازمیگردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برایت همه چیز را بگوید، تا آنچه را پس از تو دید یکایک برایت برشمارد. فاطمه اینچنین زیست و اینچنین مرد و پس از مرگش زندگی دیگری را در تاریخ آغاز کرد. در چهره همه ستمدیدگان ـ که بعدها در تاریخ اسلام بسیار شدند ـ هالهای از فاطمه پیدا بود. غصب شدگان، پایمال شدگان و همه قربانیان زور و فریب نام فاطمه را شعار خویش داشتند. یاد فاطمه، با عشقها و عاطفهها و ایمانهای شگفت زنان و مردانی که در طول تاریخ اسلام برای آزادی و عدالت میجنگیدند، در توالی قرون، پرورش مییافت و در زیر تازیانههای بیرحم و خونین خلافتهای جور و حکومتهای بیداد و غصب، رشد مییافت و همه دلهای مجروح را لبریز میساخت. این است که همه جا در تاریخ ملتهای مسلمان و تودههای محروم در امت اسلامی، فاطمه منبع الهام آزادی و حقخواهی و عدالتطلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعیض بوده است. از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه، یک " زن " بود، آن چنان که اسلام میخواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر خود رسم کرده بود و او را در کورههای سختی و فقر و مبارزه و آموزشهای عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود. وی در همه ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود. مظهر یک دختر، در برابر پدرش. مظهر یک همسر در برابر شویش. مظهر یک مادر در برابر فرزندانش. مظهر یک " زن مبارز و مسئول " در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش. وی خود یک " امام " است، یعنی یک نمونه مثالی، یک تیپ ایدهآل برای زن، یک " اسوه " ، یک شاهد برای هر زنی که میخواهد " شدن خویش " را خود انتخاب کند. او با طفولیت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجی و داخلی، در خانه پدرش، خانهی همسرش، در جامعهاش، در اندیشه و رفتار و زندگیش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ میداد. نمیدانم چه بگویم؟ بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند. در میان همه جلوههای خیره کننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بیشتر از همه برای من شگفتانگیز است این است که فاطمه همسفر و همگام و هم پرواز روح عظیم علی است. او در کنار علی تنها یک همسر نبود، که علی پس از او همسرانی دیگر نیز داشت. علی در او به دیده یک دوست، یک آشنای دردها و آرمانهای بزرگش می نگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرارآمیزش و همدم تنهاییهایش. این است که علی هم او را به گونه دیگری مینگرد و هم فرزندان او را. پس از فاطمه، علی همسرانی میگیرد و از آنان فرزندانی مییابد. اما از همان آغاز، فرزندان خویش را که از فاطمه بودند با فرزندان دیگرش جدا میکند. اینان را "بنیعلی" میخواند و آنان را "بنیفاطمه". شگفتا، در برابر پدر، آن هم علی، نسبت فرزند به مادر و پیغمبر نیز دیدیم که او را به گونهی دیگر میبیند. از همهی دخترانش تنها به او سخت میگیرد، از همه تنها به او تکیه میکند. او را ـ در خردسالی ـ مخاطب دعوت بزرگ خویش میگیرد. نمیدانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ خواستم از " بوسوئه " تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لویی، از " مریم " سخن میگفت . گفت : هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم داد سخن دادهاند. هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملتها در شرق و غرب، ارزشهای مریم را بیان کردهاند. هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را به کار گرفته اند. هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهرهنگاران، پیکرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند. اما مجموعه گفتهها و اندیشه ها و کوششها و هنرمندی های همه در طول این قرنهای بسیار، به اندازه این کلمه نتوانسته اند عظمتهای مریم را بازگویند که: "مریم (س)، مادر عیسی (ع) است ". و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم. باز درماندم : خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است. دیدم فاطمه نیست. خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست. نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است. « مرحوم شریعتی»
قذافی وحشیترین سیاست مدار
در سال 1969 یعنی سی و هشت سال بعد از شهادت شیخ شهید، شیر غران صحرا ،اسوه ی مجاهدان ضد استعمار، جناب عمر مختار توسط متجاوزان ایتالیایی ، مردی در سرزمین لیبی به قدرت رسید که جهان اسلام گمان میکرد شیر صحرا به آفریقا باز گشته است اما این چنین نبود و نشد...
سرهنگ معمر القذافی افسر تحصیل کرده در کالج نظامی لندن در 27 سالگی به همراه دوستان انقلابی اش پادشاه لیبی را در یک کودتای بدون خونریزی در سال ۱۹۶۹برکنار و در لیبی جمهوری سوسیالیستی اعلام کرد.
او پارلمان را منحل ، بانکهای خارجی و شرکت نفت را ملی،ترویج فرهنگ و تمدن غربی را ممنوع،نیروهای نظامی خارجی را اخراج، پایگاه های نظامی آمریکا و انگلیس در لیبی را تعطیل و رویه ی پادشاه سابق در مقابل اسراییل مبنی بر مماشات با آن رژیم را تغییر داد.
قذافی روابط خود با انورسادات را به دلیل امضای قرار داد کمپ دیوید، اختلاف او با مواضع آمریکا منجر به تعطیلی سفارت ایالات متحده در طرابلس شد و چندین درگیری بین دو کشور را ایجاد کرد تا جایی که فرزند کوچک معمر القذافی این "رییس مملکت و برادر انقلاب" در پی یکی از حملات هوایی کشته شد.
پیراهن استقامت و مبارزه اما جامه ای نبود که به تن معمر راست آید و جاودانه بماند. سخنان سرهنگ کم کم بساط خنده وبزم را فراهم میکرد تا جهاد و رزم را .
مواضع ضد ایرانی او در جریان جزایر سه گانه و نام خلیج فارس و اعزام نیرو به عراق و کمک به جدایی طلبان خوزستان را میتوان ناشی از حس ناسونالیستی او دانست اما پیشنهاد تشکیل کشوری مشترک برای صهیونیست ها و فلسطینیان به نام"اسراطین"، خود را امیر تمام امیران عرب خواندن، رای مثبت به قطعنامه ضد ایرانی1838، تسلیم بی قید و شرط در مقابل آمریکا، محمل گویی در سازمان ملل،گماردن 400 دختران باکره به عنوان گارد حفاظت از خود و دیدار با مانکن ها و فاحشه های اروپایی و ده ها رفتار ضد اسلامی او را در هیچ قاعده وقانون رفتاری و هنجاری اسلامی نمی توان گنجاند.
حیف و صد حیف که جنبش معمر نیز قائم به شخص بود و محکوم به فنا "جنبش"او نه تنها به نهضت تبدیل نشد بلکه از به "لغزش" گرایید.
آفریقا که روزگاری صحرای لیبی را جولانگاه اسبان مجاهدان و یاران شیخ عمر مختارعلیه استعمارگران میدید امروز باید شاهد باشد که سرهنگ هفتاد ساله ی لیبیایی فاحشه های ایتالیا را به این کشور دعوت کند و آنان را به شتر بنشاند و به کاخش آورد.این خبر را همه ی خبرگزاری ها زده اند اروپایی ها برای خنده ،اعراب برای تفنن و ما از غصه.
انا لله و انا الیه راجعون ، اسلام مظلوم کم از صهیونیست ها و غرب و شرق و وهابیون احمق ضربه خورده است که امروز مسخره بازی های این دونکیشوت عرب نیز باعث خنده ی نامسلمانان به ریش اسلام می شود .
تو گویی تقدیر آن است که شیری دیگر در صحرای لیبی نخروشد.
در آخر به این سخن حضرت امام خمینی اشاره میکنم که فرمود :
"وصيت من به ملتهاى كشورهاى اسلامى اين است كه انتظار نداشته باشيد كهاز خارج ، كسى به شما در رسيدن به هدف - كه آن اسلام و پياده كردن احكام اسلاماست - كمك كند . خود بايد به اين امر حياتى كه آزادى و استقلال را تحققمىبخشد قيام كنيد . ملتها بايد قيام كنند و خودشان را از دستحكومتهاى خودشان ، و قدرتهاىبزرگ نجات بدهند"
شباهت های آلخلیفه با رژیم سفاک صهیونستی
آنچه این روزها در بحرین می گذرد ، شباهت تامی دارد با آنچه در سرزمین های اشغالی فلسطین رخ می دهد و حتی، آل خلیفه در بحرین ، اقداماتی گاه بدتر از روش های صهیونیستی مرتکب می شوند:
1 - شلیک مستقیم به سوی تظاهر کنندگان: در اسرائیل ، اگر ارتش رژیم صهیونیستی در برابر فلسطینیانی که سلاح شان سنگ است تیراندازی می کند ، در بحرین ، در ابتدای درگیری ها ، مردم حتی سنگ پرانی هم نمی کردند و تنها فریاد اصلاح نظام سر می دادند و با شعار "سلمیه سلمیه"بر مسالمت آمیز بودن حرکت شان تاکید می کردند که با گلوله های آتشین ارتش و پلیس مواجه شدند.
2 - استفاده از ارتش برای برخورد با مردم: دولت بحرین ، برای سرکوب مردمش ، نه از نیروی متعارف پلیس با سلاح های متعارفی مانند گاز اشک آور ، باتوم و خودروهای آب پاش که مانند اسرائیل ، از نیروهای ویژه ارتش استفاده می کند که مجهز به سلاح های جنگی سبک و نیمه سنگین هستند .
اگر اسرائیل برای سرکوب ملت فلسطین ، از نیروهای ارتش خودش استفاده می کند ، حکومت بحرین ، علاوه بر ارتش خود ، از ارتش سعودی نیز بهره برده است و با دعوت از کماندوهای عربستانی ، پروسه توحش در سرکوب مردم بی دفاع را تکمیل نموده و روی اسرائیلی ها را سپید کرده است!
3 - حمله به خانه ها : تصاویری که از حملات شبانه نظامیان به خانه های مردم ، دستگیری مردان و ایجاد فضای وحشت بین زنان و کودکان بحرینی منتشر شده ، شباهت شگفت انگیزی دارد با آنچه در سرزمین های اشغالی فلسطین رخ می دهد.
4 - شکنجه در زندان ها و کشتن اسرا : روش هایی که برای شکنجه در زندان های اسرائیل به کار می رود ، عیناً در زندان های بحرین نیز اعمال می شود تا شائبه دست داشتن اسرائیل در سرکوب مردم بحرین تقویت شود.
5 - حمله به مساجد و تخریب اماکن مقدس : اگر تا پیش از این ، تخریب اماکن مقدس ، مانند مساجد و نیز آتش زدن قرآن را در حملات سربازان و لودرهای اسرائیلی و نیز توسط افراد جاهلی مانند کشیش جنجالی امریکایی شاهد بودیم ، اینک اخبار و تصاویری از بحرین می رسد حاکی از تکرار این اعمال شرم آور توسط نظامیان بحرین و آل سعود است.
6- تغییر بافت جمعیتی: آل خلیفه در طول سال های حکومتش ، با دادن مدارک بحرینی ، به اتباع خارجی سنی مذهب ، کوشیده ترکیب جمعیتی این کشور را که 80 درصدش را شیعیان تشکیل می دهند تغییر دهد. برغم این که در بحرین سال هاست که اهل سنت و تشیع با صلح و دوستی در کنار هم زیسته اند ، این اقدام که با اهداف خاص سیاسی انجام می شود ، زمینه ساز اختلافات مذهبی در میان مردم هم شده است.
اسرائیل نیز با دادن تابعیت اسرائیلی به یهودیان سایر کشورها ، در طول چندین دهه اقدام به تغییر ترکیب جمعیتی فلسطین اشغالی کرده است.
7 - برخورداری از حمایت های خارجی: همان طور که قدرت های بزرگ با کمک های سیاسی،نظامی ، اطلاعاتی و اقتصادی و نیز رسانه های وابسته به آنان با وارونه نمایی و دستکم سکوت در برابر جنایات اسرائیل به این رژیم کمک می کنند ، آل خلیفه نیز با برخورداری از این رانت مشابه ، همانند اسرائیل در میان هاله ای از حمایت های مادی و معنوی ، به نقض حقوق انسانی مردم این کشور مشغول است .
8 - و آخرین مشابهت نیز سرنوشت محتوم اسرائیل و آل خلیفه است که هر دوی این حکومت های ستمگر ، محکوم به نابودی اند و مردم این سرزمین ها به زودی سرنوشت خویش را به دست خواهند گرفت ...و آزادی بسیار نزدیک است.
|
اینجا بهشت سرخ بدن های بی سر است |
|
اینجا نگارخانه ی گل های پرپر است شاعر : حاج غلامرضا سازگار |







